هان! خردمند کسي است که با انديشه اي درست و نگاهي دورانديش، از آراي گوناگون استقبال کند . [امام علي عليه السلام]

ولايت عشق

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ سکوت(4)(سه‏شنبه 29 مرداد 1387 ساعت 1:36 عصر )

هو الجميل


باذن الله و اذن رسوله و اذن مولانا امير المؤمنين


 


1. حکما کور بهتر مي بيند. چرا؟ چون چشمش به کار ديگران نيست، چشمش به کار خودش است، چشمش به معرفت خودش است ...


2.دوست داشتم براي کسي از خودم بگويم و چه کسي بهتر از او و چه کسي شنواتر از او، براي کسي از خودم بگويم که چقدر نارس بوده ام (خدا کند که برسم!)، مثل ميوه کال که بايد به زور بکنندش، و نه مثل ميوه رسيده که حکماً هر وقت رسيد خودش مي افتد!!


3.هنوز از حبس در نيامده بود ... توي خودش ... اين حبسي، آزادي خواه نيست! نگو که سياسي مينويسم ... نه! اين حبسي آزادي خواه نيست ... و الا کليد هم دست خودش است ... اين حبسي ناي باز کردن را ندارد ... مشکل اينجاست !!


4.به هوا پري مگسي باشي ... بر آب روي خسي باشي ... بي جا گفته که دل به دست آر تا کسي باشي، حکما بايد از دست داد ... نه که به دست آورد ... دل ازدست داده کس باشد يا نا کس، باکش نيست ... بايد خانه دل خراب شود ...


خدايا خانه دل ما را خراب کن ... پس کي؟!


5.هنوز پيدا نشده ... گشتيم نبود ... بازم بايد گشت حکما پيدا ميشود ... حکما قديمي ها درست گفته بودند که جوينده يابنده است ... دعا کنيد پيدا بشه ...


6.ان شاء الله که همه احوالات ما نتيجه اش خير باشد ... السابقون السابقون .. اولائک المقربون ... شما دعا کنيد ... در مثال مناقشه نميکنم ... مواظب باشيد از بعضي چيزاي ديگه جا نمونيم ... نشيم مصداق اين شعر: يک لحظه من غافل شدم صد سال راهم دور شد ...


7.شب نيمه شعبان ... سر قرارش زودتر رفته  بود و به دور و برش مينگريست (چقدر ادبي!) ... هنگام اذان مغرب ... صداي مولودي ... «اگر آن ماه نمونه ... رخ خود را بنمونه ... همه بت هاي جهان را ...» و انبوه چراغ ها ... شيريني ها و صورت هاي نقاب زده که ميرفتن به سمت شيريني ها و شربت ها ... بهانه زياد بود ... اين هم بهانه اي براي توجيه کار هاشون ... به ساعتش نگاه کرد ... اگر اين صداهاي موسيقي غربي و شرقي (نه غربي نه شرقي!) و مولودي هاي (چي بگم!) بذاره ميشد صداي اذان رو شنيد ... براي اينکه مطمئن بشه و بره براي نماز گوششو چشبوند به بلندگوي مسجد ... توي اون ترافيک صدا دقت کرد ... شنيد بالاخره ... حي علي خير العمل!! 


8.يکي برگشت گفت دلاور!!! يادم افتاد به کيا ميگفتند دلاور ... جهاد اصغر رو که هوچ يعني هيچ!! ... جهاد اکبر رو هم بعضياشون با شرافت ... بله با شرافت پشت سر گذاشتن ... گر بر سر نفس خود اميري مردي !!!


 


زندگي زيباست، شهادت از آن زيباتر! 


 


9.بهت برگشت گفت يه انتقاد ميکنم ازت ... گفت: هم تند خوييد و تند رو هم عجوليد و کينه اي ... با خودت فکر کردي و رسيدي به اينکه بعضي چيزاشو جا انداخت: تو خودسر، خود خواه، خود ستا، خود کام، خود راي، خود دار، خود بين، خود پسند، خود ... خود ... خود ... حکما خود خالي شده بودي، بگو يا علي ... از ريشه بکش بيرون اين خود دست و پا گير رو ...


تا نگويي يا علي رونق نگيرد هيچ کار


 


و من الله التوفيق


يا علي مددي


» حق جو
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ سکوت(3)(يکشنبه 13 مرداد 1387 ساعت 7:5 عصر )

هو الجميل


باذن الله و اذن رسوله و اذن مولانا اميرالمؤمنين


شايد بايد سکوت کرد ... لازمه بعضي وقتا، نه؟! ... مناسبات رو يادم نرفته ... دعا کنيد با دست پر برگردم ... لازمه که برم ... برم شايد که برگردم ...


خرم آن روز کزين منزل ويران بروم!! 


و من الله التوفيق


يا علي مدد


» حق جو
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ سکوت (2)(پنجشنبه 20 تير 1387 ساعت 4:7 عصر )
 

هو الجميل


 


1. ممد آقا، نونواي محل رو ميگم، با اخمي که از خستگي کار روزانه رو چهرش مشخص بود داد ميکشيد و ميگفت:


«تنور آخر» است ... فقط به اول صفي ها ميرسد .. بقيه نايستند ... !!


و هيچ کس نمي‏دانست که منظور ممد آقا از اول صفي‏ها دقيقا چند نفر ميشود به همين خاطر با کلي اميد و آرزو که شايد حداقل يک تکه ناني به کف آورده و اي کاش به غفلت نخورند! همچنان ايستاده بودند و اين بار شايد محکمتر از پيش! و اگه خوب نگاه مي‏کردي تو چهره‏هاشون يه حالت متفکرانه مي‏تونستي ببيني که شايد به نظر من داشتند فکر مي‏کردند که اي کاش يکم زودتر ميومدند که جزو اول صفي ها باشند ...


 


 2. قديمي‏ها مدام ميگفتند:


- دعا کنيد «عاقبت به خير»شويد!


عاقبت به خيري چه بود که تا اين اندازه براي قديمي‏ها ارزش داشت؟ ... شايد آدم‏هايي را ديده بودند که پس از سال‏ها دين داري و دم زدن از خدا و اهل بيت(ع)، در مسير دنيا و احتياجات زندگي بريده بودند و دست آخر هم بي خدا، مرده بودند ...


يا خود قديمي‏ها هم تعريف درستي از‏‏ «عاقبت به خيري» نداشتند و فقط دعا مي‏کردند تا دعايي کرده باشند مثل اين روزها که مدام از بچه خرد سال تا جوان دم بخت و گذشته از دم بخت! مي‏گويند ان شاء الله عروسيت ... يعني فقط مي‏گويند ولي به پاي عمل که مي‏رسد عمل تعطيل است! و ... بگذريم !!


اولي منطقي‏تر به نظر مي‏رسد.


 


3. داشتم با خودم فکر ميکردم، به دعاي امشب (شب جمعه ... ) به دعاي کميل ... وقتي ميگم: «الهي! .. و ربي ... من لي غيرک!» يعني خدايا! ... اي که مرا پرورش دادي! ... جز تو، هيچ کس را ندارم؛ راستٍ راست ميگم؟! ...


وقتي گرفتار ميشم، در و ديوار رو نمي‏کوبم تا راهي پيدا کنم؟! ...


دست آخر ياد خدا نمي‏افتم؟


 


4.  ميدونيد وقتي اين شعر سهراب رو که ميگه : «زير باران بايد رفت ...» رو ميخوند ياد چي مي‏افتاد؟ ياد ماه‏هايي که از در و ديوار و زمين و آسمون و درون و بيرون آدم برکت مي‏باره و اوج اين حالت تو ماه رمضان هست ...


آدم هايي که ميخواهند از باران لذت ببرند مدام سرشان را بلند ميکنند و دستشان را زير قطرات باران ميگيرند و گاهي با لذت باران را به صورت نيمه مرطوبشان مي‏کشند و تلاش مي‏کنند با همه وجودشان باران را حس کنند ... در تمام ماه هاي سال به ويژه ماه رمضان در باران قدم ميزنيم، لازم است براي دريافت طراوت، دقيق و سرحال باشيم ...


 


5. از مرحوم رجب علي خياط قصه اي را شنيده اند که زخم سگي مجروح را پانسمان کرده بود و بخي از مقام معنويش را از برکت همين کار داشت !!!


 


6. گر بياباني چو «مجنون» ام کني ... به که از اين خانه بيرونم کني!!


 


7. اللهم الرزقنا ... !!!


____________


 اضافات :


1. باز هم ميگم سخته پيدا کردن ارتباط بين متنها


2. بهانه زياد بود برا نوشتن ولي بهانه اي قوي تر از تيره شدن قلبم نداشتم ...


3. دعا کنيد ... خيلي غليظ !!!!


و من الله التوفيق


يا علي مدد


» حق جو
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ سکوت(1)(دوشنبه 17 تير 1387 ساعت 3:56 عصر )

هو الجميل


اعوذ بالله من نفسي


باذن الله و اذن رسوله و اذن مولانا اميرالمؤمنين


 


اللهم ان اسئلک باسمک يا عاصم ،يا قائم ،يا دائم ،يا راحم ، يا سالم ،يا حاکم ،يا عالم ،يا قاسم ،يا قابض ،يا باسط


 


(دعاي جوشن کبير - فراز 29)


 


 


! 


 


**


سخن گرچه هر لحظه دلکش تر است


چه بينى خموشى از آن بهتر است


 


دَرِ فتنه بستن، دهان بستن است


که گيتى به نيک و بد آبستن است


 


پشيمان ز گفتار ديدم بسى


پشيمان نگشت از خموشى کسى


 


شنيدن ز گفتن به ار دل نهى


کزين پر شود مردم از وى تهى


 


صدف زان سبب گشت جوهرفروش


که از پاى تا سر همه گشته هوش


 


همه تن زبان گشت شمشير تيز


به خون ريختن زان کند رستخيز


 


(امير خسرو دهلوي)


 


**


 


دل پر ز غم و غصه هجر است و ليکن از تنگدلي طاقت گفتار ندارم ... !


***


و من الله التوفيق


يا علي مدد


» حق جو
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ سخني با دوست (31)(جمعه 31 خرداد 1387 ساعت 7:25 عصر )



هو الجميل



اعوذ بالله من نفسي


فخر فروشي را کنار بگذار ، تکبر و خود بزرگ بيني را رها کن، به ياد مرگ باش.


(نهج البلاغه - حکمت 398)


**


حيوان ضاحک ... اين که ميگويند حيوان ناطق، عوضي است. خيالت مورچه ها با هم حرف نميزنند؟ نديده اي وقتي توي صف به هم ميرسند، دو ساعت مي ايستند و حال و احوال پرسي ميکنند؟ پايانه هاي عصبي و گيرنده هاي شيميايي!! حرف مفت است. مي ايستند و حال و احوال ميکنند. آنها هم نطق دارند ... آدم و حيوان فقط در خنديدن توفير ميکنند. آدم ها اگر آدم باشند ميفهمند که به همه چيز بايد خنديد. (انما الحياه الدنيا لعب و لهو ..) به همه چيز بايد خنديد ...


(من او -  رضا امير خاني)


**


اي غم، سلام آتشين من به تو، درود قلبي من به تو، جان من فداي تو.


تو اي غم بيا و همدم هميشگي من باش. بيا که مصاحبت تو براي من کافي است. بيا که ميسوزم، بيا که بغض حلقومم را ميفشرد، بيا که اشک تقديمت کنم، بيا که قلب خود را در پايت مي افکنم.


اي غم، بيا که دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شکسته و کاسه صبرم لبريز شده، بيا و گره هاي مرا بگشا، بيا و از جهان آزادم کن، بيا که به وجودت سخت محتاجم.


اي غم، در دوران زندگي ام بيشتر از هرکس مصاحبم بوده اي، بيشتر از هر کس با تو سخن گفته ام و تو بيشتر از هر کس به من پاسخ داده اي. اکنون بيا که ميخواهم تو را براي هميشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بيا که دوستي بهتر از تو سراغ ندارم، بيا که تو رمرا ميخواهي و من تو را ميطلبم، بيا که کشتي مواج تو در درياي دل من جاي دارد، بيا که دل من همچون آسمان به ابديت و بي نهايت اتصال دارد و تو ميتواني به آزادي در آن پرواز کني.


(خدا بود و ديگر هيچ نبود –  18 اکتبر 1960 –  يادداشتهاي آمريکا –  شهيد دکتر مصطفي چمران)


 


**


تنها باد


سايه شدم ، و صدا کردم :


کو مرز پريدن ها، ديدن ها؟ کو اوج‌ (نه من)، دره (او)؟


       و ندا آمد: لب بسته بپو.


مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.


      و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد!


دستم در کوه سحر (او) ميچيد، (او) ميچيد.


      و ندا آمد: و هجومي از خورشيد.


از صخره شدم بالا. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر.


     و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!


آوازي از ره دور: جنگل ها ميخوانند؟


      و ندا آمد : خلوت ها ميآيند .


     و ندا آمد: يادي بود، پيدا شد، پهنه چه زيبا شد!


(او) امد، پرده هم وا بايد، درها هم:


      و ندا آمد: پرها هم.


سهراب سپهري            


_____________________


اضافات :


1. سعي کنيد بين متناي که خونديد يه جور رابطه برقرار کنيد چون با توجه به اين رابطه انتخاب و نوشته شده ...


2. نميدونم شهيد چمران اگر الان بود ميتونست اين وضع رو تحمل کنه؟ نميدونم اگر الان ميبود چه نوشته هايي مينوشت؟!! نميدونم شهيد چمران که تو نوشته هاشون از جوانان جايي (لبنان) حمايت شديد ميکنند و اينکه آنها بيگناه هستند و رشادت و شجاعت اونها در مقابله با دشمن تحصين ميکنند، اگر اين وضعيت رو ببينند ميتونن تحمل کنن ... نميدونم روزگاري که جونا


3. نميدونم چرا هر کس که وضعش خوب ميشه و ميتونه به قول معروف دستش به دهنش برسه از اوضاع اقتصادي بيشتر گله ميکنه ... نميدونم چرا اون عزيزي که تو روستاهاي دور افتاده شيراز و سيستان بلوچستان زندگي ميکنه با تمام وجود از آرمانهاي انقلاب دفاع ميکنه ولي اوني که تو تهران تو ناز و نعمت بزرگ شده و از رنج و سختي زندگي فقط ... (ببخشيد!!) چرا اوني که سختي داره کمرش رو ميشکنه بازم ايمان داره به اون چيزي که براش خون داديم (آره ميگم داديم! چون ممکن نيست تو خانواده اي شهيد نباشه ... درجه يک ... درجه دو ... اصلا درجه مهم نيست و فاميل بودن مهم اينه پاي ارزش ها خون رفته ... فرق نداره مال پدر و برادر من باشه يا ... اصلا بحث مال نيست ... اگر مال مال کسي هم باشه مال خداست ... که خودش گلچين کرد و برد .... !!!!!!!)


اين رو هم بزاريد به حساب شقشقيات من گنه کار ...


تو همون کتابي که منبعش رو بالا آوردم از شهيد چمران خوندم:


(انقلابي آن نيست که تفنگ بر دوش بکشد و لباس فدايي بپوشد و هنگام صلح دست به جنگ زند و با شعارات تند خود را از جرگه ملت خارج کند و با شعارات و تبليغات و زور بخواهد عقايد خود را بر ديگران تحميل کند.


انقلابي آن است که هنگام صلح، به انقلابي گري تظاهر نکند، ولي هنگام خطر، در پيشاپيش صفوف ملت با دشمن بجنگد.!!!!!)


4. يه بابايي يادمه چند وقت پيش (يعني دو سه تا متن پيش!) تو نظرات با اين مضمون نوشته بود: سعي کنيد از کسايي که هنوز خوب يا بد بودنشون مشخص نيست، ننويسيد!!!!! منم دارم سعي ميکنم ديگه از خودم ننويسم!!!!!


 


و من الله التوفيق


يا علي مدد


» حق جو
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست کل يادداشت هاي وبلاگ
[29/5/1387- 1:36 ع] سکوت(4)
[13/5/1387- 7:5 ع] سکوت(3)
[20/4/1387- 4:7 ع] سکوت (2)
[17/4/1387- 3:56 ع] سکوت(1)
[31/3/1387- 7:25 ع] سخني با دوست (31)
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 4  بازديد
بازديدهاي ديروز: 27  بازديد
مجموع بازديدها: 7573  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

ولايت عشق
حق جو[39]
بر حصير دل نشستند آنقدر بيـــگانگان تا دگر بر روي آن يک آشنا هم جا نشد الهي! عاقبت محمود گردان ...
» لينک دوستان من«
» لوگوي دوستان من«




» آرشيو يادداشت ها«
» موضوعات وبلاگ«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: